سینــه از اتش،دل ازغم جانــــانــه سوخت.
اتشــی بود در این خانه،که کاشـانه سوخت.
تنم از واسطه دوری دلبــــــر گداخت.
جــــانم از اتش مهـــــر رخ یار جــانــانــــه
ٍٍٍســـــــــوخـــــتٍٍٍٍ
نظرات شما عزیزان:

.gif)
پاسخ:خخخخخخخ فدات سحر جون عزیزی ممنون

رفاقت راباید ازکویرآموخت که بخاطر خورشید ازدریابودنش گذشت ...
رفاقت رابه من آموخت که تنهاباشم زیراانتهای هردوستی جداینیست

قطره ، دلش دریا می خواست . خیلی وقت بود که به خدا گفته بود . هر بار خدا می گفت :
- از قطره تا دریا راهی ست طولانی . راهی از رنج و عشق و صبوری . هر قطره را لیاقت دریا نیست .
قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت . قطره ایستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد . قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .
تا روزی که خدا گفت :
- امروز روز تو ست . روز دریا شدن .
خدا قطره را به دریا رساند . قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را . اما ...
روزی قطره به خدا گفت :
- از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟
خدا گفت :
- هست
قطره گفت :
- پس من آن را می خواهم . بزرگترین را ، بی نهایت را .
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :
- این جا بی نهایت است .
آدم عاشق بود . دنبال کلمه می گشت تا عشق را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت . آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که از چشم عاشق چکید ، خدا گفت :
- حالا تو بی نهایتی زیرا عکس من در اشک عاشق است....
به وبلاگ منم سر بزن خوشحال میشم
پاسخ:ارام عزیز ممنون امدی سر زدی راستی ادرس وبلاگتو برام بزار حتما میام عزیز
فدات ک بهم سر زدی و نظر گذاشی من شمارو با افتخار لینک کردم خوش حال میشم وبمو داخل پیوندات ببینم!!
راسی اپم ها سرت گرفت یه سر بزن در ضمن نظر یادت نره ها!
قربانت!